|
به نام خدای بخشنده مهربان روی صحبتم با شماست . پس سلام :) آدم که میاد سالگرد افتتاح وبلاگش رو تبریک بگه حتما بی اختیار به کل وبلاگش یه نگاهی می ندازه ، به پست هاش و شاید بیشتر از اونها به نظراش . یه لبخند هم می زنه همیشه . مخصوصا اینکه پنجمین سالگردش هم باشه ، و می گه مبارک باشه :) بعضی جاها به خودش دستخوش می گه ، بعضی جاها ایراد می گیره ( اگه من باشه که کلی جاها ایراد می گیره و همیشه بیشتر از اونی که هست انتظار داره ! ) و خب حالا که آخر تحصیل دوره 4 سالشه ، و اون موقع که پشت کنکوری بود و نوشتن وبلاگ رو شروع کرد ...حالا که اومده تا وبلاگ رو تموم کنه :) یه کمی بهش فشار میاد ولی نه مدت زیادی شاید یه دقیقه هم طول نکشه چون امید جاشو می گیره . این پنج ساله قمری چه زود گذشت و چه آروم گذشت و چه خوب گذشت . خالقش رو شکر . تمام دوستانمو ممنونشم که همراهیم کردند . اگه شایسته باشم این همراهی رو همیشه توی ذهنم دارم . آدم های نه چندان زیادی رو طی این سالها دیدم اما عمیق دیدم .. آدم های خوب . آدم هایی که می خواستند خوب باشن ولی نبودن . در اینجا با زندگی آشنا شدم و دیدم چیزایی رو که هرگز از جنس مجازی بودن نبودند بلکه زندگی خودش رو نشون داد . مثل رسم همیشگیش . و باز هم خالق اون لحظاتی رو شکر که درک کردم فعل اشتباه یا یک اثر اشتباه اگه با نیت نیکی انجام بشه هیچ وقت نیست که به منزل و سر جای خودش نرسه . اما رفتار قشنگ با نیت نه چندان خوب از هر نوعش بالاخره سر جای خودش قرار نمی گیره . این وبلاگ یه وبلاگ ساده ی اجتماعی بود . و هست تا وقتی که هست ! مهمترین تجربه اجتماعی من هم همینه . که بین نیت ها و افکار انسانها فرق هست پس اونها رو به این چشم نگاه کنیم . اگر کسی اشتباه کرد یا گناهی ... ما به جبرانش بر نیایم و اشتباه نکنیم ، شاید اون از روی ندانستن ، سادگی و عقاید خودش اینکارو کرده اما ما که جبران بدی رو با بدی کردیم زیان می کنیم . به خاطر نیتمون :) بازم ممنونم . امیدوارم که نویسنده وبلاگ رو ببخشید و خلاصه خوبی و بدی و ..اینها دیگه :) بهترین آرزوها رو براتون می کنم . wintersweet هم همینطور ! همیشه و هر جا که هست .
به تو که می نگرم شاهم و تاج بر سر ...
***** در روز میلاد تن خود، آمپول نثار خویش نمودم !
بچه که بودم ، وقتی سرما می خوردم و می رفتم دکتر با چشمهای کنجکاو و ساکت منتظر دو چیز بودم ؛ برگ مرخصی دکتر و قرص ویتامین C ! دعا می کردم دکتر مریضیم را تایید کند ؛ آن روز نرفته بودم مدرسه ، باید مریض می بودم ! تازه بعضی وقتها دکتر بهم حال هم می داد و برای فردایش هم مرخصی می نوشت ! فکر می کردم خدا دوستم دارد :) قرص ویتامین سی رو خیلی دوست داشتم . ( بگذریم از اینکه قرص جوشانش رو هم خالی می جویدم) نمی دونستم میشه اون رو همینطوری هم از داروخانه گرفت . به مادرم قبلش سفارش می کردم که به دکتر بگه حتما برام بنویسه . عشق می کردم وقتی توی دهنم با تمام ترشیش می چرخید و آب از دهان و کمی از چشمم می آمد و تا اونجایی که می شد نگهش می داشتم . یکبار هم که دو تای آخریش رو نگه داشتم و با هم گذاشتم توی دهنم و دویدم توی باغمون. بعدش تا چند روز زبونم می سوخت . آره سرما خوردگی همیشه خوب بود . الان دوست نداشتم بخورمش ! چون کار و زندگی دارم .مثل همه به اصطلاح آدم بزرگ ها . و الان که خوردم دوست دارم زود خوب شم چون ............. . الان یه ماهه که سرما خوردم . بیچاره سرما خوردگی ! سرما رو هم دوست داشتم . وقتی هوا سرد بود همه چیز یه جورایی گرم بود . آدما هر چیز گرمیو که می دیدن لبخند می زدن و دورش جمع می شدن . خودشون رو گرم می گرفتن. از گرمی ، از همدیگه فرار نمی کردن ، چون وجودشون به هم گرما می داد . حداقل به بهونه یه چیز گرم کنار هم بودند . به قول زهرا شبا کنار بخاری عین امامزاده حلقه می زدیم (بخاری می شد امامزاده! ) درس می خوندیم ، انار می خوردیم ، می خوابیدیم ، تازه همش مواظب بودیم کتری پر آب روی بخاری نیفته بریزه رومون ؛ با حال بود . الان من با اینکه اتاقم سرده ترجیح می دم تو اتاق خودم باشم ! همین ! خوبیش اینه که کامپیوتر جای گرمیه و آدم می تونه به یاد گرمی گذشته ها تایپ کنه و به بخاری گاز سوز یه نگاهی بندازه :)
******* ******* *******
شعرهای یکی از دوستای شاعرم رو پیدا کردم که خیلی دلم براش تنگ شده . کیمیا کجایی ؟؟ :) شعرت امشب به دلم نشست بدون اینکه حرف دلم باشه :) . اجازه هست بذارمش ؟
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد هزاران بار هم گویی دوستت دارم کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد چراغ چشم هایت را برایم پست کن دیگر نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم کسی من را نمی فهمد کسی من را نمی فهمد
و سکوت ...
یک پست از دانشگاه :) http://mansoreh.akkasee.com/15166 :) راز نهان دار و خموش ور خمشی ننگ بود آنچه جگر سوز بود، باز جگر سازه شود
------------------------ الهی انا عبدک ضعیف ذلیل خاضع فقیر بائس مسکین مستکین مستجیر ، لا یملک لنفسی نفعا و لا ضرا ، و لا موتا و لا حیوه و لا نشورا . خدایا ، بر همه یتیمان رحمت آور . بر اون که مادری نداره که سر به دامنش بذاره و مهر مادری و قدرت رو ازش بگیره ، رحمت بیار .بر اون که پدر نداره که بهش تکیه کنه ، که مغرور و با صلابت باشه ، تکیه گاه باش. خدایا بر بندگانت رحمت بیار . به اون که قوت نداره عبادتت رو بکنه ، قدرت عطا کن . به اون که مالی نداره که به نیازمندان کمک کنه دریچه ای باز کن . بر اون که فکر می کنه بازگشتی نیست ، راه بازگشت باش . می دونم که هستی .
تا حالا شده 4 ساعت تو یه موقعیت بمونی و نتونی یه میلیمتر از جات تکون بخوری ؟
با لحن مهربان بهرام بخوانید! : فهمیدیم که در روی زمین در اثر ناملایمات روزگار و مشکلات کشورها ، بدن انسان با اختلالاتی مواجه شده که موجب می شود اعمال طبیعی او از کار بیفتد . در اینجا دکتر هایی وجود دارند که با وجود درد و رنج بیمارهایشان همیشه می خندند . و قبل از تشخیص دارو می نویسند . آمپول هایی وجود دارد که زیاد درد ندارند ولی عوارضی از خود بروز می دهند که انسان را تا پای مرگ می برد اما بالای آن نه ! و مکانهایی برای درمان انسانها ، که بعضی هاشان با مساحت کم، افراد زیادی را از ملل گوناگون در خود جای می دهند و صندلی های عهد بوق در آنجا یافت می شود ، و در آنها بوهای مختلفی به مشام میرسد و منشی ها تند تند به کار آدم می رسند و حرفی را نمی شنوند ، که به این مکانها دولتی می گویند . بعضی دیگر از مکان ها با مساحت متوسط تعداد افراد متوسطی را می پذیرند ، منشی ها در حین اینکه به کار شخصی می رسند به کار بیماران نیز رسیدگی می کنند و افراد به هر گونه می خواهند نوبت دیگری را بگیرند و کسی بر این امر کنترل کننده نیست مگر خود آنها ، که به اینجاها نیمه خصوصی گفته می شود . و دیگر اینکه مکان های خصوصی نیز وجود دارد که فضایش نسبتا شیک می باشد و صندلی ها راحت هستند . منشی در حال آفریدن هنر دستی ست ، اما به امور بیماران خاصی که به آن مکان می آیند نیز می رسد و با ناز از این کار خود خرسند می باشد . در این مکان ها به همه وقت مشخصی می دهند تا دکتر را ویزیت نمایند . اما همه ی آنها حداقل نیم ساعت و حداکثر اگر خوش بین باشیم 2 ساعت را به انتظار دیدن روی ماه دکتر می گذرانند . و در آخر سر یک دکتر خسته که گویی از بس که مریض دیده از فرسودگی مست شده و بایستی شب به خانه باز گردد و روغن کاری شود تا صبح پارو کردن پول را از سر گیرد .* خلاصه اینکه فهمیدیم انسان در روی زمین باید کمی به خودش توجه کند !؟ ---
*با عرض پوزش از همه پزشکان دلسوز و متعد جامعه .
سلام . امروز یه قاصدک دیدم جلوی در . یه قاصدک درست حسابی ! یه قاصدک واقعی ! آخه همه ی قاصدکایی که تا حالا دیده بودم تا فوتشون می کردی جمع می شدن و میفتادن روی زمین عین پر پرنده . ولی این خدا بود ! نوک هر پرش یه دونه ی سیاه کوچیکی بود که باعث می شد سفت وایسن تا هوا بینشون جریان داشته باشه و سریع تو هوا معلق بشه و بالا بره ( مهندس !) اولش خواستم بچسبونمش یه جایی روی میزم جاشم معلوم کردم ولی گفتم حیف نیست این که می تونه بپره اینجا بچسبه ! تازه من که اینهمه آرزو دارم ! خلاصه رفتم توی حیاط فوتیدمش و اون خیلی سریع رفت بالا توی آسمون ! خیلی باحال بود ! اینو که دیدم دیگه نتونستم تصورشم بکنم همچین چیزی یه جایی ثابت مونده باشه ! بعضی چیزا خاصیتی دارن که بهشون که برسی ، دیگه غیر داشتن اون خاصیت برات قابل تصور نیست . مثل پرواز پرنده ی آزاد ؛ مثل رودخونه ، مثل ماهی توی اقیانوس (Nemo!) ، مثل رنگی که روی تابلو می شینه ، مثل آدمی که همیشه در حال حرکته ، مثل راستگویی و درستی ، مثل خوبی در برابر بدی :) . اینا همش یعنی عشق و این جهان پر از عشقه .جای همه چیز رو میشه با عشق پر کرد . حتی وقتی خسارت دیدی ، وقتی نا امیدی و ....... افتادن رو بذار واسه قاصدک هایی که فقط ادعا می کنن قاصدکن !
این آهنگ رو من دوست داشتم یه زمانی ! و یه زمان دیگه ای ترجمش کردم :
Sound The Bugle
Sound the bugle now - play it just for me As the seasons change - remember how I used to be Now I can't go on - I can't even start I've got nothing left - just an empty heart
I'm a soldier - wounded so I must give up the fight There's nothing more for me - lead me away... Or leave me lying here
Sound the bugle now - tell them I don't care There 's not a road I know - that leads t anywhere Without a light I fear that I will - stumble in the dark Lay right down - decide not t go on
Then from on high - somewhere in the distance There's a voice that calls - remember who you are If you lose yourself - your courage soon will follow So be strong tonight - remember who you are Ya you're a soldier now - fighting in a battle To be free once more... Ya that's worth fighting for
صدای شیپور
صدای شیپور می یاد – اون رو فقط برای من بنواز همونطور که فصل ها عوض می شن - به یاد بیار من چه طوری بودم حالا من نمی تونم ادمه بدم- حتی نمی تونم شروع کنم هیچی برام باقی نمونده – به جز یه قلب خالی
من یه سربازم – زخمی شدم پس باید تو جنگ تسلیم بشم چیز بیشتری برای من نیست – منو ببر بیرون یا بذار همینجا بیفتم
صدای شیپور می یاد – بهشون بگو من برام مهم نیست هیچ جاده ای نیست من می دونم – که به هیچ جا ختم بشه بدون روشنایی می ترسم که – توی تاریکی بلغزم همین جا افتادم- تصمیم گرفتم ادامه ندم
بعد از بلندا – یه جای دور یه صدایی هست که داد می زنه – یادت باشه کی هستی اگه خودت رو ببازی – شهامتتم زود دنبالش می ره پس امشب قوی باش – یادت باشه کی هستی آره تو یه سربازی – توی میدون نبرد داری می جنگی برا اینکه یه بار دیگه آزاد باشی... آره ارزش جنگیدن رو داره
می خواستم بنویسم ..هیچ ! می خواستم بنویسم کاش ترس باعث نمی شد درست فکر نکنم . دنبال جمله می گشتم که حال دلم رو بیان کنم . بی خیال شدم . حرفهای دیگران باز ، به دلم نشست . و این جمله رو پیدا کردم : من سردم است ...آنقدر سردم است که انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد ...
-------- اما خیلی وقت بود که می خواستم این دعا رو بنویسم ، این دعای خوب ، دعای روز سه شنبه ، دعای سه شنبه ها :) که آن وقت ها که پشت کنکور بودم می خواندم . خواستم ترجمه اش کنم ولی دیدم وقتی من معنیش رو می فهمم یعنی همه می فهمند ! :) الحمد لله و الحَمدُ حَقُه ..کما یستحِقُه حمدا کثیرا ...و اعوذ به من شر نفسی ، انَ النفسَ لاَمارَةٌ بالسوء ؛ اِلا ما رَحِم رَبی ...و اعوذُ به من شر الشیطان الذی یَزیدُنی ذَنباً الی ذَنبی .. و اَحترزُ به مِن کُلِ جَبارٍ فاجِر و سُلطانٍ جائِر و عَدُوٍ قاهِر ... اللهم َ اجعَلنی مِن جُندِک فَاِنَ جُندَکَ هُمُ الغالبون ... و الجعَلنی مِن حِزبِک فَاِنَ حِزبِکَ هُمُ المُفلِحون ... و الجعَلنی مِن اولیائِک َاِنَ اولیائَک لا خَوف ٌ عَلَیهِم و لا هُم یَحزَنون ...اللهم اَصلِح لی دینی فانَه عِصمَةُ امری و اَصلِح لی آخرتی فانها دارُ مَقَری و اِلیها مِن مُجاورةِ الِئامِ مَفَری ...ببسمِ الله خیرِالاَسماء ، ببسمِ الله رَبِ الارض و السماء اَستَدفِعُ کل مکروه اوَلُهُ سَخَطُه و اَستَجلِبُ کل محبوب اَوَله رِضاه ، فاختِم لی منک بِالغُفران یا ولیَ الاحسان .
سبزیفروش ملی
داستانی که در زیر نقل میشود ، مربوط به دانشجویان ایرانی است که در دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد :
******** نتیجه اخلاقی 1 : مضمون ملی مهم نیست تنها اتحاد ملی مهم است ! نتیجه اخلاقی 2 : لیدر یک گروه ایرانی حتما باید فرهنگ دوست باشد حتی اگر فرهنگ سبزی فروشی باشد ! نتیجه 3 : رمز موفقیت یک جامعه همینهاست !
دخترک ، انقدر دلش شکسته بود که بی خداحافظی رفت . با اینکه قبلا هم اینها را دیده بود اما باز باورش نمی شد . واکنشش مثل دیدن مریخی ها بود ! البته برای ما مثل مریخی ها !! با این حال او تو رو دید ، بوسید ، اما بی خداحافظی رفت .
و باز هم ما ماندیم و آرزوهای مریخی . ..
به آهنگ شامگاه حسین علیزاده گوش می کنم . چون شامگاه است :)
|